نویسنده : امید تنهایی ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

وقتی که دستهای باد قفس مرغ گفتاروشکست شوق پرواز نداشت

وقتی که چلچله ها خبر فصل بهار رو می دادن عشق آواز نداشت

دیگه آسمون براش فرقی با قفس نداشت

واسه پرواز بلند تو پراش هوس نداشت

شوق پرواز توی ابرا سوی جنگلهای دور

رفته از خیال اون پرنده صبور

اما لحظه ای رسید لحظه پریدنُ رها شدن میون نقش آسمون

بیم و امید لحظه ای که پنجره بغض دیوار شکست

صاف میون چشماش نشست

مرغ خسته پر کشید افق روشن دید

تو هوای تازه دشت به ستاره ها رسید

لحظه ای پاک بزرگ دل به دریا زد ورفت

با یه پرواز بلند دل به دریا زد و رفت