نویسنده : امید تنهایی ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

زیر این تاق کبود یکی بود یکی نبود

مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود

اون اسیر یک قفس شب وروزش بی نفس

همه آرزوهاش پر کشیده بودن و بس

تا یه روز یه شاپرک نگاهشُ یه گوشه ای دوخت

چشمش افتاد به قفس دل اون بدجوری سوخت

زود پرید روی درخت تو قفس سرک کشید

تو چشم مرغ اسیر غم دلتنگی رو دید

دیگه طاقت نیاورد رفت توی قفس نشست

تاکه از حرفهای مرغ دل شاپرک شکست

شاپرک گفت که بیا تاباهم پر بکشیم

بریم ا اون بالاها سوار ابرها بشیم

یه دفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد

بارون از برق چشماش روی گونش جاری شد

شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اون ودید با خودش یه اَحدی بست

نفس سردی کشید دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت

توی دوستی شاپرک ذَره ای کم نمیذاشت

تا یه روز یه باد سرد میون قفس وزید

آسمون سرخ آبی شد سُوز برف از راه رسید

شاپرک یخزدویَخ مُرد موندگار نشد

چشماش روهم گذاشت دیگه اون بیدار نشد

مرغ عشق شاپرک به دست خدا سپرد

نگاهش به آسمون تا که دِق کَردِشُ و مُرد