نویسنده : امید تنهایی ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧

میریزم اشک از دیده ام

چون برگ گل بر دامنت

در لحظه های آخرم

دم از تو دالبر می زنم




 

نویسنده : امید تنهایی ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

وقتی که دستهای باد قفس مرغ گفتاروشکست شوق پرواز نداشت

وقتی که چلچله ها خبر فصل بهار رو می دادن عشق آواز نداشت

دیگه آسمون براش فرقی با قفس نداشت

واسه پرواز بلند تو پراش هوس نداشت

شوق پرواز توی ابرا سوی جنگلهای دور

رفته از خیال اون پرنده صبور

اما لحظه ای رسید لحظه پریدنُ رها شدن میون نقش آسمون

بیم و امید لحظه ای که پنجره بغض دیوار شکست

صاف میون چشماش نشست

مرغ خسته پر کشید افق روشن دید

تو هوای تازه دشت به ستاره ها رسید

لحظه ای پاک بزرگ دل به دریا زد ورفت

با یه پرواز بلند دل به دریا زد و رفت

 





نویسنده : امید تنهایی ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

زیر این تاق کبود یکی بود یکی نبود

مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود

اون اسیر یک قفس شب وروزش بی نفس

همه آرزوهاش پر کشیده بودن و بس

تا یه روز یه شاپرک نگاهشُ یه گوشه ای دوخت

چشمش افتاد به قفس دل اون بدجوری سوخت

زود پرید روی درخت تو قفس سرک کشید

تو چشم مرغ اسیر غم دلتنگی رو دید

دیگه طاقت نیاورد رفت توی قفس نشست

تاکه از حرفهای مرغ دل شاپرک شکست

شاپرک گفت که بیا تاباهم پر بکشیم

بریم ا اون بالاها سوار ابرها بشیم

یه دفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد

بارون از برق چشماش روی گونش جاری شد

شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اون ودید با خودش یه اَحدی بست

نفس سردی کشید دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت

توی دوستی شاپرک ذَره ای کم نمیذاشت

تا یه روز یه باد سرد میون قفس وزید

آسمون سرخ آبی شد سُوز برف از راه رسید

شاپرک یخزدویَخ مُرد موندگار نشد

چشماش روهم گذاشت دیگه اون بیدار نشد

مرغ عشق شاپرک به دست خدا سپرد

نگاهش به آسمون تا که دِق کَردِشُ و مُرد